مامان و بابام رفتن کربلا.....
دهم مهر ساعت 6 صبح پرواز داشتن و رفتن.قبل از رفتنشون خیلی اصرار کردیم که نرن به خاطر شرایط اونجا ولی حرف ،حرف خودشون بود.
دو روز پیش شهادت امام جواد بود . تی وی داشت مستقیم اونجا رو نشون میداد.شب قبلش که با مامان اینا صحبت کردیم گفتن فردا صبح از کربلا میریم نجف و کاظمین.
شهادت که تموم شد شب پای اخبار نشسته بودیم که گفت توی حرم امام جواد بمب گذاری شده! همینجوری که داشت خبرو میگفت بدنم یخ کرد ...زدم زیر گریه...خشکم زده بود ...به مهدی گفتم زنگ بزن بابا.ولی هرچی زنگ زدیم جواب ندادن.به سمیرا گفتم تو هم زنگ بزن ولی اونم نتونست زنگ بزنه.بعد از یه ساعت بابا زنگ زد گفت نجف هستیم . الانم حرم بودیم و چون اجازه نمیدن گوشی رو نبرده بودیم.
فقط خدا میدونه توی اون یه ساعت چه حالی داشتم.مردمو زنده شدم....میتونم بگم چند لحظه اول که خبرو شنیدم زندگی بدون مامان بابامو تجربه کردم.چه حس بدی! خیلی خیلی بد...مخصوصا برای من که اینقد بهشون وابستم!سمیرا با اینکه از من کوچیکتره ولی خیلی محکمتر بود و منو دلداری میداد که نگران نباش چیزی نشده...
امروز ، روز هفتمیه که اونجان.برای برگشتنشون روزشماری میکنم.تا وقتی نرسن خونه خودشون دلم آروم نمیگیره....
خدایا به سلامت برگردن....
بعد نوشت:
مامان اینا دیروز جمعه 19 مهر برگشتن.خدایا شکرت به خاطر همه مهربونیات...


مامان و بابام رفتن کربلا..... 
